کودکان

بدن تو، مال توست ، کودکان و مراقبت ازخود

نویسنده و مترجم : ساحل ویسی

بدن تو، مال توست ، کودکان و مراقبت ازخود  چاپ شده است
پرورش کودکان وظیفه ای تمام نشدنی است. آن‌ها ازهنگام تولد نمی‌دانند درست ‏یا خطا کدام است. باگذشت سال‌ها ما امید داریم بتوانیم آنها ‏را ‏افرادی محترم ‏پرورش دهیم.‏موضوع این کتاب به کودکان می آموزد حق دارند بگویند: « نه به من دست ‏نزن»‏ . برای کودکان پیش‌دبستانی و دبستانی نوشته شده و پیام آن به گونه‌ای ‏سرگرم‌کننده و ظریف ارائه می‌شود.‏ این کتاب بهانه‌ای به دست والدین می‌دهد تا بتوانند با فرزندانشان درمورد بدن ‏آنها حرف بزنند. سپس درشرایطی امن و ایمن درباره‌ی ‏موضوع‌های ‏پراهمیتی مثل ‏‏«بدن تو، به خودت تعلّق دارد» با فرزندشان صحبت کنند و درشرایطی آرام و ‏آسوده به کودکان بفهمانند که ‏می‌توانند ناخشنودی ‏خود را از برخی رفتارهای ‏پرخطر دیگران، به والدین یا فرد مورد اعتماد دیگری ابراز کنند. برای کودکان، ‏گفتن «نه» ‏به بزرگسالان بسیار دشوار است. ‏این کتاب به کودکان کمک می‌کند ‏بفهمند که صاحب بدن خود هستند و می‌توانند در مقابل رفتارهای پرخطر ‏و آزار ‏دهنده و نادرست مخالفت ‏کنند.‏ کودکان نیز باید همانند بزرگترها از این حق برخوردار باشند که بر بدن خود ‏مالکیّت داشته باشند. و البته ‏والدین محترم نیز باید ..

چاپ شده است

 

 


سرزمین جادوئی

مترجم : میشا نیکوروان

سرزمین جادوئی
این کتاب داستان یک موش بنام جرانیمو استیلتون است که پس از یک روز کاری سخت در دفتر روزنامه ، قصد می کند به منزل خود برود . همین که پای خود را از مکان کارش بیرون می گذارد با وزش باد و باران و رعد و برق شدید مواجه می شود. در طول مسیر حتی نزدیک بود که دمش در اثر رعد و برق آسیب ببیند. بحر حال هر طور شده خود را به خانه می رساند. داخل خانه می شود و تازه متوجه قطع بودن برق می شود. چاره ای نداشت جز آنکه در تاریکی خانه به دنبال یک شمع بگردد. اما برای پیدا کردن شمع باید به اطاق زیر شیروانی که مدت ها است که به آنجا سر نزده برود. بحرحال با سختی و کور مال کورمال در تاریکی کامل از پله های بالا رفت تا به نزدیکی درب اطاق رسید. دستگیره درب را فشار داد ولی درب کمی گیر کرده بود و ناچار شد با زور بیشتری به درب فشار دهد . درب اطاق باز شد ولی چیز زیادی معلوم نبود زیرا تازه یادش اومد که پرده های کلفتی به پنجره های اطاق زده  و باید اول سعی میکرد تا اون پرده ها را کنار بزند تا شاید اندک نوری که از رعد و برق بوجود می آمد بتواند اطاق را روشن کند. خلاصه سعی کرد تا به سوی پنجره برود که ناگهان در اون تاریکی پایش به یک چیز عجیبی برخورد کرد. نمی دانست اون ممکن است چه چیزی باشه. فکر کرد شاید اون جعبه اسباب بازی های قدیمیش باشه . نه ! شاید اون . . .  بحرحال توجه ای نکرد چون باید اول پرده اطلاق را کنار میزد تا شاید کمی نور داخل اطاق بشه  تا بتونه شمع رو پیدا کنه. تا آنجا که تونست پرده را باز کرد چون اون قدر خرت و پرت داخل اطاق بود که نمی تونست همه پرده را کنار بزنه. حالا کمی بهتر شده بود . اندک نوری اون داخل می شد ولی وقتی رعد و برق میزد نور بیشتری ظاهر میشد ولی اون نور خیلی سریع هم محو میشد و دوباره تاریکی بیشتری در اطاق همه جا را میگرفت. پس از باز کردن پرده اطاق دوباره وقتی دنبال شمع میگشت پاش به همان چیز ناشناخته خورد. این دفعه بیشتر کنجکاو شد تا ببیند اون چیه. خم شد و در همان تاریکی سعی کرد با دستش اون چیز عجیب را بگیرد. اون را پیدا کرد . اون ظاهرا یک جعبه بود. بنظر می رسید که اون یک جعبه موسیقی باشه. کمی بیشتر فکر کرد تا یادش بیاد که آیا تا حالا چنین چیزی را داشته یا نه. خلاص یادش اومد که خیلی خیلی وقت قبل یک روز هنگامی که میخواست وارد خانه بشه بسته پستچی بسته ای را برایش آورده بود ولی چون خانه نبود پستچی اون را پاییت  پشت در گذاشته بود. یادش اومد که بسته را داخل خونه آورد و میخواست اون را باز کنه که ناگهان زنگ در بصدا در اوم. اون یکی از دوستان قدیمیش بود که مدت زیادی همدیگر را ندیده بودند. خیلی از دیدن اون خوشحال شده بود اون قدر که یادش رفت تا ببیند اون بسته کوچیک چیه؟ آره . آره . درسته اون همان بسته کوچیک بود که تا الان اون را باز نکرده بود. حس کنجکاویش خیلی خیلی بیشتر شد تا بدونه اون بسته چیه ؟ اونقر کنجکاو شده بود که اصلا یادش رفت که برای چی به اطاق زیر شیروانی اومده. سعی کرد اون بسته را باز کنه . خلاصه با کمی سختی اون بسته را باز کرد . خیلی چیز عجیبی بود . چون اون بسته از خودش نور میداد. نورهای رنگیی که با جابجا کردنش رنگ اون نورها تغییر می کرد. سرخ ، سبز ، زرد ، ارغوانی و . . .  در همان تاریکی متوجه شد که اون یک جعبه موسیقی است . در پشت درب اون جعبه یاقوت های رنگارنگی چسبیده شده بود و در تاریکی با نور ضعیفی که از پنجره اطاق منعکس شده بود آن جعبه  می درخشید . . . . .

 بزودی  ( در حال چاپ )